حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی از شاعران حماسه سرای برجسته قرن چهارم هجری است
 
که در قریه«باژ» از توابع توس خراسان بدنیا آمد. پدرش از « دهاقین» بوده که عنوان و مفهوم این لفظ با استعمال امروزی و به معنی « زارع و کشاورز» متفاوت می نماید. زیرا واژه «دهقان» در دوره فردوسی حامل معنای دقیق خود به مفهوم « دارنده ده» بکار می رفت. بنابراین می توان ادعا کرد که اوبا این موقعیت معیشتی واصالت،زندگی نسبتا آسوده ای داشته است وخانواده اش از جنبه مادی کمبودی نداشته اند. نظامی عروضی درکتاب چهار مقاله گویدکه فردوسی درده باژ«شوکتی تمام داشت وبه دخل آن ضیاع از امثال خود بی نیاز بود». شاعر توس خود اینگونه اشاره دارد:

 

الا ای برآورده چرخ بلند                 چه داری به پیری مرا مستمند

چو بودم جوان برترم داشتی                             به پیری مرا خوار بگذاشتی

بجای عنانم عصا داد سال                        پراکنده شد مال و برگشت حال

 

دوران کودکی تا مرحله نوجوانی فردوسی در زمان حکومت سلسله ایرانی نژاد و دوستدار ادب   فارسی یعنی سامانیان سپری شد. چنانچه حکمرانی این خاندان تا سرودن شاهنامه تداوم داشت و بست غزنویان منقرض نمی شد،شاید سرنوشت فردوسی و شاهنامه به نوعی دیگر رقم می خورد.

شاهنامه حماسه ای است ملی که فردوسی عمر خود را تنها به بهانه علاقه شخصی صرف سرودن آن نمود. اما این شاهکارحماسی فقط داستان جنگ و خونریزی و تعصبات قومی نیست . بلکه « عبارتست از نتایج افکار و قرایح و علایق و عواطف یک ملت در طی قرون و اعصار یعنی مظاهر زندگی متنوع آنان». به تعبیری بهتر ،همانطور که ما با خواندن شاهنامه از نبرد های ایرانیان برای دفاع از سرزمین و ااستقرار خود و کسب استقلال در قبال ملل مهاجم آگاهی می یابیم ، در همان حال هم از مراسم اجتماعی و از تمدن و اخلاق ایرانیان و مذهب آنها و مباحث فلسفی اشان پی  می بریم. در این میان عقیده اسلامی و تعصب شیعه گری فردوسی را نیز در حواشی نقل داستانها نباید از یاد برد. اصولا فردوسی نمی توانسته از یادآوری مسایل اخلاقی و آموزه های ایرانی اسلامی و پند و اندرزهای انسان ساز که به آن عادت داشته به دور باشد. باید گفت که اصل داستانهای شاهنامه و از جنبه وقایع ساخته و پرداخته فردوسی نیست. بلکه داستانهایی است که از دیر باز در بین ایرانیان رایج بوده است. هر ملتی راجع به مبدا تاریخ سرزمین و نژاد و ارزشهای ملی خود قایل به اصولی هستند که گرچه با افسانه و شاخ و برگهای ناقلان سینه به سینه درآمیخته است لیکن چهار چوب و قالب بندی آن مورد اعتماد و اعتقاد مردم بومی آن سرزمین و نژاد می باشد. در مورد شاهنامه نیز چنین باوری وجود دارد که داستانهای شاهنامه در آن زمان نه به عنوان اسطوره و افسانه بلکه نزد مردمان در زمره واقعیت تاریخی محسوب می شده است. حماسه ترکیبیاست از «تاریخ » و « افسانه» یعنی هم در بردارنده واقعیت و هم متضمن تخیل. این نکته فراموش نشود که همه ملتها و سرزمینها صاحب حماسه نیستند و اصولا کشور هایی که دارای روحیه حماسی باشند فراوان نیستند. امروزه در دنیا سه کشور دارای حماسه برتر هستند و سه شاهکار حماسی موجود متعلق به این سه کشور آریایی نژاد می باشد: « ایلیاد» مربوط به یونان، « رامایانا» متعلق به هند و « شاهنامه» فردوسی. شگفتا که این آثار در برخی وقایع حماسی دارای زمینه ای مشترکند. مثلا در ایلیاد یونانیان علت بروز جنگ تحقیر مردم یونان بوسیله شاهزاده « تروا» صورت می گیرد. «اریس» همسر یکی از شاهان یونان را که « هلن» نام دارد فریب داده و می رباید. مرده یونان این عمل را بزرگترین توهین به خود می دانن و به رهبری « آگاممنون» لشکر کشی کرده و به شهر تروا هجوم می برند و با نجات هلن آبرو و حیثیت خود را بدست می آورند. آنچه مهم است اینکه ،گرچه یونانیان به شهر تروا حمله می برند اما این واقعه یک جنگ تدافعی برای یونان بشمار می آید. در شاهنامه نیز در جنگ ایران و توران وقایع مشابه ایلیاد است. زیرا علت آغاز جنگ بین دو کشور باستان بر سر خون سیاوش می باشد. سیاوش شاهزاده ایرانی به دعوت تورانیها به دربار افراسیاب می رود و پس از چندی به دستور او کشته می شود. ایرانیها هم بفکر انتقام به توران لشکر کشی می کنند. دراینجا باز جنگ عنوان تدافعی دارد.

نظم شاهنامه یقین بعد از شهرت دقیقی و بدست آمدن نسخه ای از « گشتاسبنامه» دقیقی بوسیله فردوسی آغاز شده است. شاعر توس به فکر افتاد تا کار نیمه تمام دقیقی حماسه سرای مقتول دوره سامانیان را بپایان برد. اما تنها این نسخه کافی نبود و مستلزم دسترسی به مآخذ و منابع دیگر بود. نسخه ای از شاهنامه منثور « ابومنصوری» با کمک یکی از دوستان در اختیار فردوسی قرار گرفت.

 

به شهرم یکی مهربان دوست بود              تو گفتی که با من بیک پوست بود

چو آورد این نامه نزدیک من                   بر افروخت این جان تاریک من

من این نامه فرخ گرفتم به فال                همی رنج بردم به بسیار سال

 

فردوسی منابع نوشتاری دیگری پس از آن دریافت می کند که در کار نظم شاهنامه او را یاری می کند. از جمله کتابی بنام « خداینامه» که در اواخر دوره ساسانی تدوین گردیده و در واقع خلاصه افکار و فرهنگ وجهان بینی ایرانیان پیش از اسلام را در خود جای داده بود. محتوای کتاب از زمانهای بسیار دور یعنی دوره « پیشدادیان» و « کیانیان» سینه به سینه نقل شده و در هر دوره مطالبی بر آن افزوده و پندها و تعلیمات متناسب جامعه قوم ایرانی را در بر گرفته و سرانجام بدست فردوسی به نظم در می آید. غیر از این فردوسی از چند نفر نام می برد که او را در بازگویی کردن داستانها یاری کرده اند : آزاد سرو، شادان برزین، ماخ پیر خراسانو شاهوی. البته احتمال دارد که فردوسی از روایات آنان بهره برده است. زیرا این افراد در دوره زندگی فردوسی در قید حیات نبوده اند. اما اوج اهمیت شاهنامه در این است که فرهنگ ، آداب، سنن و تاریخ پیش از اسلام ایرانیان را با فرهنگ بعد از اسلام پیوند زده است و این دو مقعیت هویتی ایران را به هم گره زده است. بطوری که اگر شاهنامه در پی چنین امر خطیری بر نمی آمد ، هیچ کتاب و سروده ای نمی توانستچنین رسالتی را به انجام رساند. شاهنامه را باید ادامه دهنده فرهنگ و تاریخ شفاهی دو سه هزار سال  ایران تاکنون باید دانست. فرهنگ شاهنامه بدیهی است که در رفتار و باور ها و اعتقادات فلسفی و حتی عرفان ایران تاثیر بسزایی داشته و چنانچه عرفان سرزمینهای دیگر از جمله عرفان عرب با عرفان ایرانیان مقایسه گردد تفاوت شگرفی مشاهده می شود. این تمایز در سیر و سلوک و استعمال الفاظ مربوط به جامعه پیش از اسلام همان پیوند و ارتباط دو موقعیت زمانی است که در عرفان ایران از همان ابتدا رسوخ داشته است. فردوسی حکیمی مسلمان و به احتمال نزدیک به یقین شیعه مذهب. پس کتاب شاهنامه با عنایت به عقیده و ایمان فردوسی وممزوج کردن تعهدات اخلاقی اسلامی به مباحث فرهنگ باستانی شاهنامه داستانها را مطابق باور های شخصی خود سروده است.

 

اگر چشم داری به هردو سرای               به نزد نبی و وصی گیر جای

گرت زین بد آید گناه من است              چنین است و آیین و راه من است

 

شاهنامه بنا به سنت اسلامی« بنام خداوند جان و خرد» آغاز و این برترین حدی است که اندیشه آدمی در شناخت خداوند بدان می تواند برسد. « جان و خرد» در شروع شاهنامه نشانی از اهمیت مفهوم این الفاظ در نظر فردوسی است و هم ستایشی از پروردگار. در ابیات بعد نیز محور سخن بر گرد همین دو نکته اساسی در توحید است. آنجا که از توحید سخن می گوید ، عظمت خالق را می شناساند و آنجا که مستلزم بی ارزشی انسان در برابر بزرگی و شکوه خداوند باشد زوال آدمی و نیستی جهان مادی را بدرستی بیاد می آورد.حتی افرسیاب کینه توز و مغرور نیزبه هنگام گرفتاری از زبان فردوسی با خداوند راز و نیاز می کند و زمانی که به هر جای می رود و بی خواب و خور می گردد، ناله سر می دهد:

 

همی گفت کای برتر از برتری              ز راز دل من تو آگه تری

اگر چند من تیرگی کرده ام                به خیره تو را چند آزرده ام

همان بنده پر گناه توام                     به بیچارگی در پناه تو ام

 

شاهنامه فردوسی همه در حمایت دادگری و خرد و مردمی و آزادگی است و راستی و نیکوکاری و وطن پرستی را تعلیم می دهد. در ضمن داستانهای خود پیامهایی پر مغز و عمیق که حاصل تجربه ها و تفکرات انسانها از قرون گذشته است نوید می دهد و بگوش مخاطبان می رساند. آنجا که تفکر در گذشتن عمر امید را از انسان می گیرد،فردوسی اندیشه اغتنام فرصت را موجب دلگرمی می داند.

 

بیا تا جهان را به بد نسپریم              بکوشش همه دست نیکی دهیم

نباشد همان نیک و بد پایدار             همان به که نیکی بود یادگار

 

بسیار جالب است آنجا که پهلوانان در مقابل هم قرار می گیرند و مطابق رسم زمان از نام و نسب می پرسند و شگفتا که هر یک از مبارزان حریف را پند و اندرز می دهد که دست از جنگ بر دارد. نمونه های آن در شاهنامه فراوانست. از جمله: جنگ رستم و اشکبوس، رستم و اسفندیار و حتی مبارزه رسم و فرزند ناشناخته اش سهراب. در جنگ بین رستم و اسفندیار که از قسمتهای دل انگیز شاهنامه است فردوسی الفاظی بجا و مناسب آورده که رستم یاور خود را تنها « یزدان» می داند.

 

تو را گر همی یار باید بیار              مرا یار هرگز نیاید بکار

مرا یار در جنگ یزدان بود             سر و کار با بخت خندان بود

 

از نظر کلی شاهنامه به جنبه های انسانی توجه دارد. حتی در هنگام بروز جنگها و کشاکش دو نیروی مقابل یکدیگر. مثلا فردوسی ملتی را که آغاز کننده جنگ است به نوعی آنها را «مدافع حقیقت» محسوب می دارد. به این معنی که آن ملت تصورش بر این است که می خواهد برای کمک به حقیقت و حفظ انسانیت انسان مبارزه کند و بعکس اگر از جنگ اجتناب کند کاری خلاف سیره انسانی و ضد دین و مذهب مرتکب شده است. شاهنامه در این موارد راه درست و نادرست را برای مخاطب معین می کند که چه کسی صاحب حق و چه کسی روشی نا حق دارد. فردوسی با استادی و مهارت خاص خود در آغاز داستانهای شاهنامه به ویژه داستانهای تراژدی و غمناک ، نظر مخاطبان را به حقیقتی تلخ متوجه می سازد و بدون مقدمه و آماده کردن ذهن خوانندگان ابیاتی می آورد تا بفهماند که یک داستان و یا یک واقعه غم انگیز بدنبال دارد. نمونه این استادی در آغاز مبارزه رستم و اسفندیار و رستم و سهراب مشاهده می شود.

 

یکی داستان است پر آب چشم                دل نازک از دستم آید به خشم

اگر مرگ دادست بیداد چیست                 زداد این همه بانگ و فریاد چیست

دم مرگ چون آتش هولناک                     ندارد ز برنا و فرتوت باک

 

رستم پهلوان سیستانی در شاهنامه سرآمد و نماینده قوم ایرانی است که نه تنها از جنبه پهلوانی و زور مندی مورد احترام جامعه ایرانی می باشد بلکه وجودی سرشار از معیارهای اخلاقی و نمونه شاخص مردم ایران بشمار می رود. از این رو هر گاه شرافت وکیان ایران به خطر می افتد ، او به نجات قوم خود بر می خیزد. اما فردوسی،رستم پهلوان و دارای هنجار های اخلاقی را هرگز موجودی خارق العاده و فردی بالاتر سایر انسانها متصور نشده است. یعنی همین رستم زورمند نیز در شاهنامه فردی است که خود در دست سرنوشت و قضا و قدر گرفتار و اشتباهات انسانی را مرتکب می گردد. چنانکه نا شناخته فرزندش سهراب را می کشد و یا به راهنمایی تقدیر در چاه نابرادری خود« شغاد» سرنگون می شود.